تبليغاتX
بیژن الهی
سه شنبه بیست و چهارم دی 1387
ساحت جواني - هانري ميشو / بيژن الهي

مدتی ست که این وبلاگ را می زنم سر،یا اومی آید به چشم هایم والواح شیشه ایی من،اوتلاش می کندصدای متفاوتی را به گوش مخاطبانش برساند که به معنی دقیق کلمه صدای متفاوت است.آخرین کاری که باریختن ذهنش درچشم ها،دست هاش داشته کتاب ساحت جوانی ست ازهانری میشو به ترجمه بیژن الهی.

" نام فعلي‌ي اين دفتر،‌ "ساحت جوّاني"، ترجمه‌ي دقيقي‌ست از “L’espace du dedans”، گزينه‌ي مفصلي كه ماخذ گزينه‌ي كوچك فعلي‌ بوده‌ست. "جوْاني" يعني درونِ شيء و "برّاني" يعني برونِ شيء. در حديثي از سلمان فارسي مي‌خوانيم: "انّ لكلّ امرا جوّانيا و برّانيا"، يعني هر امري را باطني‌ست و ظاهري، يا سرّي و علا نيه‌يي. اين هردو اصطلاح – كه اسمند،‌نه صفت – بعدها بخصوص در حوزه‌ي كيمياگري فراوان به‌كار رفته‌اند. با اين همه، "ساحت" را، نه به معناي فضا، كه به معناي بُعد توان گرفت و "جوّاني" را هم، ‌به اشتباه،‌ صفتي از قبيل روحاني و نفساني ( Dimension atmosphérigue ) ! ولي باز چه باك كه اين "ساحتِ جوّاني"، همزمان، به هر دو معنا باشد ؟ - كه هر دو برازنده‌ي شعر ميشوست."


+ بیژن الهی
سه شنبه نوزدهم آذر 1387
یک حافظه ی شعر

                               

منشرشد در نشریه الکترونیکی سه پنج

رضا حیرانی

 

از بیژن الهی نوشتن دشوار است زیرا نام بیژن الهی همواره مساوی بوده است با کی؟ کِی؟

و چطورهای فراوان شاعری که برای نسل امروز شخصیتی خیالی‌ست تا واقعی زیرا بسیاری از خوانندگان نسل امروز آثار او همیشه به وسیله‌ی واسطه‌ها از او شنیده و خوانده‌اند. به همین خاطر با وجود اینکه الهی را به عنوان شاعر می‌شناسیم بیشتر با ترجمه‌های او آشنایی داریم.

 

زیرا اینطور تصور می‌شود که الهی شاعر بی کتاب است و کتاب‌های منتشر شده از او همه در حوزه‌ی ترجمه بوده‌اند. اما حقیقت اینجاست بیژن الهی مجموعه شعری منتشر شده دارد با نام «علف ایام»منتشر شده به سال 1350 در دویست نسخه به صورت خشتی توسط نشر پنجاه و یک که به وسیله ی خود الهی اداره می‌شد.

 

 

و همین کمیاب بودن الهی‌ست که گاهی باعث می‌شود دیگران به این فکر بیفتند که الهی شاعری تمام شده است. همان حکمی که اسماعیل نوری علا در موردش داده است "بهرحال من شعر بیژن الهی را پرشی به سوی قله می‌بینم که در میانه‌ی راه به سقوط انجامید و تمام شد" اما این اشتباهی بزرگ است. نزدیکان به او که شاید کمتر از تصور من و شما باشند خوب می‌دانند که الهی هنوز در تکاپوی کلمات سیر می‌کند و هیچ بعید نیست روزی از روزهای حوالی ما دوباره با تازه‌ای تازگی کند. اما تا آن روز برای اینکه بهتر بشناسیمش ناچاریم در سپنج کمی پرده‌ی دور خودش تنیده را کنار بزنیم و از این میان شعرهای الهی که در آن سالهای دور اینسو و آنسو منتشر شده است.



+ بیژن الهی
شنبه دوازدهم مرداد 1387
نوشت در یاد ذهن.

از محمود شجاعی


به بیژن الهی
نوشت در یاد ذهن / ناما جعفری

سلام بیژن بزرگ این شعر را از محمود برایت اینجا می گذارم




+ بیژن الهی
یکشنبه نهم تیر 1387
ترجمه آرتور رمبو


یک ناب دیگرازبیژن بزرگ..آرتور رمبو

[arthur_rimbaud1s.jpg]

فرازها

*

کوچک که شود دنیا ، تا به تَک بیشه یی سیاه برای چارچشم ششدرِ ما، - تا به ساحلی برای دو کودک با وفا ،-تا به خانه یی خُنیایی برای همدردیِ روشن ما ،-شما را ، من ، خواهم یافت .

*

این جا مباد مگر پیرمرد تنهایی ، آرامی و زیبایی ، در قلبِ «تجمل بی نظیرِ» - و من به پای شما می افتم .

*

بادا که به خاطره های شما ،همه ، زندگی دهم ،- که زنی باشم همه کَت بندِ شما ، - من شما را خفه خواهم کرد .

*

ما که سخت پُر زوریم ، که عقب می کشد؟ و سخت شاد، - که روده بُرمی شود از مسخرگی ؟ما که سخت بد جنسیم ، - با ما چه کنند ؟

برقصید ، بخندید، به خود برسید 0- من کجا می توانم از پنجره عشق را دور بیندازم .

*

رفیقه ی من ، فقیره ، بچه ی دیو خو !چه تو را یکسانند ،این زنانِ تیره روز و این همه تدبیر ،و حیرانی من . به ما بپیوند با همان صدای محال ، صدایت ! تنها امیدِ این نومیدیِ پست .

*

صبحی گرفته در مرداد . طعمی از خاکستر در هوا پرپر می زند ؛- بویی از چوبهای خُویریز در اجاق ،- گلهای خیسیده ،-ویرانیِ گلگشت ها ،-ریزِ بار ترعه ها میانِ مزرعه ها ،-راستی چرا نه بازیچه های و بخور؟

*

بند ها کشیده ام همه از مناره تا به مناره ؛گُلرشته ها همه از پنجره تا به پنجره ؛ زنجیره های زر همه از ستاره تا به ستاره ، و می رقصم .

* آبگیر بلند پیوسته بخار می کند .کدام ساحره می رود که برخیزد پیش روی غروب سفید؟ کدام شاخسارِ بنفش می رود که فرود آید .

* آن میان که سرمایه ی ملی می رود سرِ شادیِ های برادری، زنگی از آتشِ پشتِ گُلی می زند در ابرها .

*

با طعم خوش آیندی از مرکب چین ، گردی سیاه می بارد ، نرم ، روی بیدارخابی ام .- شعله ی جار را پایین می کشم ،میانِ بسترم می افتم ، و ، برگشته رو به تاریکی ، می بینمتان ،دختران من ! بانوان من !

 

 

+ بیژن الهی
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387
از شعرهای دوره سیاه

+ بیژن الهی
سه شنبه هفتم خرداد 1387
زیرِ صلیب، تخم مرغی نصف می‌کنیم و بهم می‌زنیم: به سلامتی!

 

زیرِ صلیب، تخم مرغی نصف می‌کنیم و بهم می‌زنیم: به سلامتی!

 لینک اصلی این مطلب را اینجا ببینید


1

 

 شرم در نور است و این، پایان هر سخنی‌ست

 

          همسرم!

 

مرد تو را به نور سپرده‌ام که تنی سخت شسته داشت،

 

و بیا، میانِ بیابان،پیِ انگشترِ مفقود بگرد

 

که حال، باد در آن سوت می‌زند.

 

انگشتر ازدواج، میان بیابانی دراز، دراز؛ و دیگر هیچ نه، هیچ نه

 

مگر مثلثِ کهنه‌ی کوچکی، مثلثی از زاغان

 

افتاده

 

بر کفِ یک سنگر

 

و به این سپیده که عقرب ـ خواهر بی نیاز من ـ بخت را کف آلود حس کرده است،

 

هوا، در نی می‌پیچد و در گردنه‌های کوه

 

 

 

 

2

 

دورتر، سخت دورتر، یک فلسِ من به زیرِ صلیب افتاده‌ست.

 

آیا روز است؟

 

از گرمای زیاد، نقابهامان را بر می‌داریم. می‌رویم

 

به دور، به آنجا.

 

زیرِ صلیب، تخم مرغی نصف می‌کنیم و بهم می‌زنیم: به سلامتی!

 

و مرگ، دره را، نفس زنان، نقره‌یی می‌سازد.

 

دورتر، صفحه‌ی موسیقی، زیرِ صد ناخن مه گرفته‌ی زیبا می‌چرخد،

 

و صدا، همان صداست:

 

آیا روز است؟

 

+ بیژن الهی
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387
از افق آغاز کرده را بگو

بيژن الهی

 

 

برای پرويز اسلامپور ـ بهار 50

 

آخر باد را يکی

(مادری انگار) بر سرم

می‌ايستاند: بامی

که وقفه می‌دهد شيرين

به قاصدک‌هايی همواره

از گمشدگانی ديگر

به گمشدگانی ديگر.

  

از افق آغاز کرده را بگو

به کجا رود، به کجا...

ای مبتدای منظر چشم

سدرةالمنتها.

+ بیژن الهی
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387
روزی بزرگ می‌گذر...

روزی بزرگ می‌گذرد



1

در روزی بزرگ، راهسپاریم، اما از فروغ

سوزنی به ما نشسته، تنها

یک سوزن!

روزی بزرگ – آرام آرام – در اصالت ما، دست می‌برد

تا شانه – رفته رفته به پس رود

که تنها از دور، از دور توانائیم

در شناختن شانه خود، که همین پرندگان هوا

بر آن فرود می‌آیند،

و در شناختنِ دست‌های خود، دست‌های بریده خود،

که همین پرندگان هوا هستند.

در روزی بزرگ، به تو می‌رسم، به شانه تو

دست می‌زنم، که به پس‌نگری و ببینی

که نمی‌خندم.


2

در روز بزرگ، تنها

آن که بی‌شمار سوزن خورده ست، می خندد:

تنها خورشید.

روزی بزرگ، در اصالت ما، دست می‌برد

تا، سوزن سوزن، به ماش باز دهد

ما – در یک گفتگوی معمولی روزانه – بر سر خود

نا گهان خبردار می‌شویم

از تاجی از هوا!

پی می‌بریم حرکات بی‌خودانه دست‌هامان – هنگام گفتگو–

نامه‌هائی از هوا را توشیح کرده است،

نخوانده، توشیح کرده است

شاید در یکی از نامه‌ها، به عشق، معترف شده باشیم

یا به قتل،

و شاید از این روست که بی‌دلیل، دوست داشته

یا تبعید می‌شویم

ما که زادگاه، وطن، قلمرومان، چارپایه‌ای کوتاه است،

در دم تبعید – کشیدن چارپایه –

در دم خفقان

بدانیم پادشاه هوائیم، پادشاه هوائیم.



3


در آخرین حنجره، من، بادبان‌های بی‌شمار می‌بینم.

و بهنگام روز، همین امروز،

صدای افتادن میوه‌های رسیده را

بر زمین سرد، می‌شنوم.

اما هنوز، لغتی به شعر نیافزوده‌ام، که آفتاب، کاغذ را

از سایه‌ی دستم، می‌پوشاند

سوزن، می‌درخشد و

کج شده ست!

در آفتاب ملایم، از زیر درختان ملایم‌تر، از پی تابوتی بی‌سرپوش

روانه‌ایم و روان بودیم

و سایه گلی، ناف مرده را

پوشانده ست.



+ بیژن الهی
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387
ترجمه
+ بیژن الهی
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387
زير ِ صليب، تخم مرغی نصف می کنيم

زير ِ صليب، تخم مرغی نصف می کنیم
 


١


دورتر، سخت دورتر، يک فلس ِ من به زيرِ صليب افتاده ست

آيا روز است؟

از گرمای زياد، نقابهامان را برمی داريم. می رويم

به دور، به آنجا

زير ِ صليب، تخم مرغی نصف می کنيم و بهم می زنيم: به سلامتی

و مرگ، دره را، نفس زنان، نقره يی می سازد

دورتر، صفحه ی موسيقی، زير ِ صد ناخن مه گرفته ی زيبا می چرخد

و صدا، همان صداست

آيا روز است؟


 

۲

اکنون چه آشکار، سيمای تو را زجر می دهد

گل آفتاب گردان ـ تا اميدی باشد


 

پس که لطف می کند؟ کی پوست ِ سيمای تو را، به بوسه، می درد

تا نور، فرو ريزد و

آهسته، شکر شود؟

من! من که بوسه ام، ترسناک تر از يک امضاست

هوای روشن را تأييد می کنم، و قيام را، از روی صندلی

به خاطر بدرود

موجی سفيد، با نقابها و بنفشه ها، با دل آشوبی ی مطبوع ِ فجرها، نزديک

می شود، نزديک

هوا، ميان جناغی، شعور می گيرد؛ ولی صدای شکستن ِ استخوان،

رضايت بخش است

بدرود! در اين لحظه ی کهکشانيم، باز، باز هم، بدرود!

و در اين تمامی ی راستی

که مشتی خاک، تعارف ِ من کرده يی به جای قسم

دو پای نوک تيزم، فرو می رود که نيروی شنيدن را

از زمين کسب کنم

دو پای نوک تيزم


+ بیژن الهی